تبلیغات
«ما» می توانیم! - مطالب شعر
بیست و هشتم خرداد 92  15:55
نوع مطلب: (شعر ،) توسط: ریحانه


ماجرا این است: کم کم کمیت بالا گرفت

جای ارزش های ما را عرضه کالا گرفت

احترام یاعلی، در ذهن بازوها شکست

دست ِ مردی خسته شد، پای ترازوها شکست

فرق مولای عدالت بار دیگر چاک خورد

خطبه های آتشین متروک ماند و خاک خورد

باغ های سینه ها از سروها خالی شدند

عشق ها خدمتگزار پول و پوشالی شدند

پیکر عشق خدایی از نحیفی دوک شد

کله احساس های ماورایی پوک شد

غالبا قومی که از جان، زرپرستی می کنند

زمره بیچارگان را سرپرستی می کنند!

سرپرست ِ  زرپرست و زرپرست ِ  سرپرست

لنگی این قافله تا صبحگاه ِ محشر است!

کارگردانان بازی باز با ما جِر زدند

پنج نوبت را به نام کاسب و تاجر زدند

چار تکبیر رسا بر روح مردی خوانده شد

طفل بیداری به مکر و فوت و فن خوابانده شد

روزگار کینه پرور عشق را از یاد برد

باز چون سابق کلاه عاشقان را باد برد

سالکان را پای پر تاول ز رفتن خسته شد

دست پر اعجاز مردان طریقت بسته شد

سازهای سنتی آهنگ ِ دلسردی زدند

ناکسان بر طبل های ناجوانمردی زدند

تا هوای صاف را بال و پر کرکس گرفت

آسمان از چشم ما خورشید خود را پس گرفت

رنگ ولگرد سیاهی ها به جان ها خیمه زد

روح شب در جای جای آسمان ها خیمه زد

این زمان شلاق، بر باور حکومت می کند

در بلاد شعله، خاکستر حکومت می کند

اعتبار دست ها و پینه ها در مرخصی

چهره ها ماتم زده آیینه ها در مرخصی

از زمین خنده خار اخم بیرون می زند

خنده انگار از شکاف زخم بیرون میزند

الغرض با ماله غم دست بنایی شگفت

ماهرانه حفره لبخندها را گل گرفت!

ماجرا این است: مردار تفرعن زنده شد

شاخه های ظاهرا خشکیده از بُن، زنده شد

آفتابی نامبارک، نفس ها را زنده کرد

بار دیگر اژدهای خشک را جنبنده کرد

قبطیان ِ فتنه گر جا در بلندی کرده اند

ساحران با سامری ها گاوبندی کرده اند

من ز پا افتادن گلخانه ها را دیده ام

بال سوزن خورده پروانه ها را دیده ام

در خیابان جنون در کوچه دلواپسی

کرده ام دیدار با کانون گرم بی کسی!

دیده ام در فصل نفرت، در بهار برگ ریز

کوچ تدریجی دل ها را به حال سینه خیز!

ماجرا این ست: آری ماجرا تکراری است

زخم ما کهنه است، اما زخم کهنه، کاری است

از شما میپرسم آن شور اهورایی چه شد

شوق معراج و خیال عرش پیمایی چه شد

ساقه امیدها را داس نومیدی چه کرد؟

با دل پر آرزو احساس نومیدی چه کرد؟

هان کدامین فتنه دکان وفا را تخته کرد

در رگ ِ ایمان ما خون صفا را لخته کرد

شور و غوغای قیامت در نهان ِ ما چه شد

ای عزیزان «رستخیز ناگهان» ما چه شد

جان تاریک من اینک مثل دریا روشن است

صبح گون از تابش خورشید مولا روشن است

طُرفه خورشیدی که سر از مشرق گل می زند

بین دریا و دلم از روشنی پل می زند

طرفه خورشیدی که غرق شور و نورم می کند

زیر نور ارغوانی ها مرورم می کند

ذره سرگشته عاشق! خطابم می کند

با خطابش همجوار روح ِ آبم می کند

قلب من با قلب دریا همسرایی می کند

یاد از آن دریای ِ ژرف ماورایی می کند

موج ها را ذکر حق این سو و آن سو می کشد

پیر دریا کف به لب آورده یاهو می کشد

مثل مرغان رها در اوج می چرخد دلم

شادمان در خانقاه موج می چرخد دلم

ناگهان شولای روحم ارغوانی می شود

جنگل انبوه دریاها خزانی می شود

کلبه شاد دلم ناگاه می گردد خراب

باز ضربت می خورد مولای دریا از سراب

پیش چشمم باغ های تشنه را سر می بُرند

شاخه هایی سرخ از نخلی تناور می بُرند

در مشام خاطرم عطر جنون می آورند

بادهای باستانی بوی خون می آورند

صورت اندیشه ام سیلی ز دریا می خورد

آخرین برگ از کتاب ِ آب ها تا می خورد!


سید حسن حسینی


+ حتما لینک ها رو باز کنید


  • آخرین ویرایش:بیست و هشتم خرداد 92
  • تعداد کل صفحات :2  
  • 1  
  • 2